دندان فشردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دندان فشردن .[ دَ ف ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) دندان افشردن . دندان افشاردن . دندان بر دندان فشار دادن . (یادداشت مؤلف ). ♦ دندان به هم فشردن ؛ در حالت خشم و نفرت فشار دادن دندانهای زیرین و زبرین بر هم : از بس فشرده ام به هم از جور روزگار دندان من چو بخیه به دندان نشسته است . کلیم (از آنندراج ). ◄ با دندان فشار دادن بر. ◄ تحمل . بردباری . شکیبایی نمودن . (یادداشت مؤلف ) : روباه بر این عقوبت نیز دندان بیفشرد. (سندبادنامه ص ٣٢٨). ◄ پافشاری و مقاومت کردن . رجوع به دندان افشاردن شود. ♦ دندان بر (به ) جگر (بر دل، به دل ) فشردن ؛ دل بر هلاک نهادن و جرأت بر کار دشوار نمودن . (از غیاث ) (از آنندراج ) : دندان به دل چگونه فشارم که می شود لب باز کردنت پر پرواز بوسه را. صائب (از آنندراج ). آسوده هرکه ترک حرام و حلال کرد دندان فشرد بر دل و تن را خلال کرد. قاسم مشهدی (از آنندراج ). رجوع به ترکیب «دندان بر جگر... گذاشتن » شود.