دندان شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دندان شکستن . [ دَ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) دندان افکندن . خرد کردن دندان . سَن ّ. (تاج المصادر بیهقی ) : گر به سنگ ستمم عشق تو دندان شکند دل ز لبهای تو دندان طمع برنکند. کمال خنجندی . ♦ دندان کسی راشکستن ؛ خرد کردن دندان وی : ترسم که برآرد آشکارا آن دندان کز نهان شکستم . خاقانی . ۩ کنایه از شکست دادن و مغلوب و منکوب کردن او : دیدم که زبان سگ گزنده ست دندان جفاش از آن شکستم . خاقانی .