دندان داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دندان داشتن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) دارای دندان بودن . ◄ کنایه از چشم داشت و توقع داشتن باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ♦ دندان بر چیزی داشتن ؛ چشم داشتن و توقع کردن . در کاری بسیار بجد شدن و اقدام نمودن . (آنندراج ). ۩ کنایه است از بغض داشتن و کینه ورزیدن . (فرهنگ سروری ) : اگر به بُست نرفته بودی .... نخست کسی که میان وی به دو نیم کردندی بوسهل بودی به حکم دندانی که بر وی داشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٦٣). از نهیب هجر آن سیمین بر و زلفین او بر خروش موذنان شهر دندان داشتم . امیرمعزی . دارد از غصه آسمان دندان هرکه بر نقش همتت پیوست . انوری . ♦ دندان در کار کسی داشتن ؛ کنایه از چشم داشت و توقع کردن و در کاری بسیار بجد شدن و اقدام نمودن . دندان بر چیزی داشتن . (آنندراج ) : پیش ازین گر چرخ دندان داشت در کار کسی زد گره، اینک به عهدت هم به دندان کرد باز. امیرخسرو (ازآنندراج ). رجوع به ترکیب دندان بر چیزی داشتن شود. ◄ کنایه از کینه ورزیدن است . (از برهان ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ♦ دندانی به کینه با کسی داشتن (بودن ) ؛ خصم او بودن . دشمنی او در دل داشتن . (امثال و حکم دهخدا): بر من این خیره چرخ را گویی همه ساله به کینه دندانیست . مسعودسعد. ◄ در کاری بسیار بجد شدن و اقدام نمودن . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ).