دندان خای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دندان خای . [ دَ ] (نف مرکب ) دندان خا. خاینده ٔ دندان از خشم . آنکه دندان غرچه کند از خشم و جز آن . (یادداشت مؤلف ) : سرایهاش همه پر ز سرو دیباپوش وثاقهاش همه پر ز شیر دندان خای . فرخی . کمند او ببرد زور پیل گردنکش سنان او بکند چنگ شیر دندان خای . عنصری . زآن نی آتش تنش داغ سگی بر سر شیران دندان خای باد. خاقانی . چرخ دندانخای انگشت به دندان که چرا نیک مردی به بدان این همه نیرو بدهد. خاقانی . چون کنار شمع بینی ساق من دندانه دار ساق من خایید گویی بخت دندان خای من . خاقانی . ◄ گزنده (سگ ). (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : چو سگ در کوچه دندان خای باشد براو زن سنگ تا برپای باشد. امیرخسرو (از آنندراج ). خون چندین خاندان در گردن کلک من است بر کسی دندان بخاید چشم دندان خای من . شانی تکلو (از آنندراج ). ◄ چیزی ناساز. (آنندراج ).