دند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.)<BR>۱- استخوان پهلو، دنده.<BR>۲- دندان.<BR>۳- افزاری است جولاهگان را و آن چوبی است دندانه دندانه به عرض پارچهای که بافند و از هر دندانه تاری میگذرانند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (ص.) احمق، کودن.
(~.) (اِ.) ۱- استخوان پهلو، دنده. ۲- دندان. ۳- افزاری است جولاهگان را و آن چوبی است دندانه دندانه به عرض پارچهای که بافند و از هر دندانه تاری میگذرانند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دند. [ دَ ] (اِ)دنده . استخوان پهلو. (از برهان ) (لغت محلی شوشتر) (از فرهنگ جهانگیری ). ضلع. (ناظم الاطباء). استخوان پهلو که آن را دنده نیز گویند. (آنندراج ) : به جای سینه دهان و به جای گردن چشم به جای دندش تارک به جای کتف عذار. مختاری (از جهانگیری ). ♦ دندت نرم ؛ خطابی سرزنش آمیز و ناسزاگونه و غالباً همراه خطاب چشمت کور. در تدوال مردم قزوین به کسر دال متداول است . رجوع به دنده شود. ◄ افزاری باشد جولاهگان را و آن چوبی است دندانه دندانه به عرض پارچه که می بافند و از هر دندانه ٔ آن تاری می گذراند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) : ندارد نخ کار پیوند من شکستند دندانه ٔ دند من . محتشم (از جهانگیری ). ◄ دندان . (از برهان ) (از جهانگیری ). مخفف دندان است و گویا این مفرس دنت باشد که لغت هندی است . (از آنندراج ). سن . (ناظم الاطباء) : به شکل پیل یک دندش نگه کن نعم چون پیل یک دندش هزار است . ابوالفرج رونی (از جهانگیری ). ◄ هر چیز عفص که دهان را بیفشرد مانند مازو و پوست انار و امثال آن . (برهان ) (ازلغت فرس اسدی ). گس . (یادداشت مؤلف ) : قند جدا کن ز وی دور شو از زهر دند هر چه به آخر به است جان ترا آن پسند. رودکی . ◄ خروع چینی، و آن را حب الخطائی و حب السلاطین خوانند، یک دانگ آن مسهل رطوبات بود. (برهان ). حب السلاطین که دوایی مسهل است . (از فرهنگ جهانگیری ). تابو که حب السلاطین گویند. (آنندراج ). بیدانجیر خطایی و حب السلاطین . (ناظم الاطباء). حب الملوک . (یادداشت مؤلف ). به فارسی بیدانجیر خطایی نامند و مشهور به حب السلاطین است و گیاه او به قدر زرعی و برگش مثل برگ بادنجان و از آن رقیق تر و گلش به رنگ ثمرش و دانه ٔ او در غلاف رقیقی مایل به سبزی، و قسم چینی او بزرگ دانه و شبیه به پسته و بهترین نوع دند است . و قسم شجری شبیه به دانه ٔ بیدانجیر و سیاه و کوچک و بطی ءالعمل است و قسم هندی متوسطالمقدار و اغبر مایل به زردی و منقط به سیاهی می باشد. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و چینی بهتراز هر دو نوع دیگر بود. (از اختیارات بدیعی ) (از صیدنه ٔ بیرونی ). دند مانند فستق و خروع می باشد. (نزهة القلوب ). ◄ نام گیاهی است . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ قسمی از گدایان باشند که شاخ گوسفندی بریک دست و شانه ٔ گوسفندی بر دست دیگر گرفته بر در خانه و پیش دکان مردمان آیند و شاخ را بدان شانه به قسمی بکشند که از آن صدای غریبی برآید و چیزی طلب کنندو اگر احیاناً در دادن اهمالی واقع شود به کارد اعضای خود مجروح سازند و شاخ شانه [ یا شاخ و شانه ] این معنی را دارد. (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (ازآنندراج ) : یکی دندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی . عطار (از جهانگیری ). ◄ (ص ) درویش و مسکین و بی چیز. (از برهان ) (از لغت محلی شوشتر) (از ناظم الاطباء). فقیر و مفلس . (آنندراج ). تنگدست . فقیر. احتمال می رود که مصحف دنگ باشد، چه، دنگ در قصیده ٔ سوزنی قافیه آمده است به معنی فقیر : ای کردگار دوزخ تفسیده ٔ ترا از آدمی و سنگ بود هیزم و زَرَنگ ما از شمار آدمیانیم سنگدل از معصیت توانگر و از طاعتیم دنگ . سوزنی . گر دند خواهی اینک ور تو ملک خوهی آنک علاءدین ملک عنبرین کمند. سوزنی (از جهانگیری ). دند و ملک یکی شمر و بهره جوی باش از بدره ٔ زر ملک و از پشیز دند. مختاری (از امثال و حکم ). ◄ ابله و نادان و بی باک و خودکام . (از برهان ) (صحاح الفرس ) (لغت فرس اسدی ) (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ اوبهی ) (از شرفنامه ٔ منیری ). نادان و بیباک .(آنندراج ). احمق . کودن . خرف . گول . (یادداشت مؤلف ) : بخواند آنگهی زرگر دند را ز همسایگانش تنی چند را. ابوشکور بلخی . سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع سزد که او نکند طمع پیر دند فنو . کسایی . اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خرطبع و همه احمق و بی دانش و دند. لبیبی . سپهبد ز شیروی شد دل نژند برآشفت و گفت ای بد اندیش دند. اسدی . ◄ دزد وبی دیانت . (از برهان ). دزد و بی امانت . بی دیانت . (فرهنگ جهانگیری ). خائن و بی دیانت . (آنندراج ) : چون کیک جهان جهانی ای دند خشوک آورده ز مالش پدر خشم و خدوک . سوزنی . بهره ورند از سخات اهل صلاح و فساد زاهد و عابد چنانک مفلس و قلاش و دند. سوزنی . ◄ در افغانستان به معنی آب گردآمده در جایی باشد، گویند: آب دند شده است . (یادداشت مؤلف ).
دند. [ دُ ] (هندی، اِمص ) به هندی، آسیا کردن . (لغت محلی شوشتر).
دند. [ دَ ] (هندی، اِ) به هندی ساقه ٔ هر چیز است . ◄ شناوری را گویند که پهلوانان در زورخانه روند و آن چنان است که کف دستهای خود را بر زمین گذارند و پایها را پهن کنند و سر و سینه به زمین نزدیک کنند و رفت و آمد نمایند. (لغت محلی شوشتر).