دنبه نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دنبه نهادن . [ دَم ْ ب َ / ب ِ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) فریب دادن . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ) (از غیاث ). کنایه است از فریب دادن، چه، برای شکار حیوانات اغلب دنبه در تله گذارند : اجلم دنبه نهد از بره ٔ چرخ شما همچو آهوبره مشغول چرایید همه . خاقانی . ترا از گوسفند چرخ دنیا می نهد دنبه تو برگاو زمین برده اساس قصر و بنیانش . خاقانی . ◄ کنایه از سحر کردن برای کاستن و گداختن کسی . (آنندراج ). کنایه از شعبده کردن .(ناظم الاطباء) : شب را ز گوسفند نهددنبه آفتاب تا کاهش دقش به مکافا برافکند. خاقانی . رجوع به دنبه گداز و دنبه دادن شود.