دمانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمانیدن . [ دَ دَ ] (مص ) دماندن .متعدی از دمیدن . (یادداشت مؤلف ). تشرید. (دهار). ◄ رویانیدن . (یادداشت مؤلف ) : از خون عدو جوی روان گشته چو وادی وز شاخ دمانیده شکوفه شجر فتح . مسعودسعد. ♦ بردمانیدن ؛ رویانیدن . (یادداشت مؤلف ) : بردمانیده علی رغم من ای ماه سما چشمه ٔ مهر تو از چشمه ٔ نوش تو گیا. مختاری غزنوی . و رجوع به دماندن و دمیدن شود.