دماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دماندن . [ دَ دَ ] (مص ) مصدر متعدی از دمیدن . دمانیدن . ◄ رویاندن . رویانیدن : فتح باب عنایتش به کرم بدمانده ز شوره مهرگیاه . ابوالفرج رونی . اکنون نشانش آنکه ز سینه بجای موی جز حرف عاشقی ندماند مسام تو. سنایی . و رجوع به دمیدن شود. ◄ جوش کردن . (یادداشت مؤلف ) : و جوز خشک دهان را بدماند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پسته، سده ٔ جگر بگشاید و گرده را نیک بود و دهان بدماند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بادنجان، اندر وی مادتی تیز و برنده و سوزان، خون را بسوزاند و سودا کند و دهان را بدماند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).