دم گشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دم گشادن . [ دَ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) دهان گشودن . باز کردن دهان . گشادن دهان . (یادداشت مؤلف ). ♦ دم گشادن اسرافیل ؛ کنایه از دمیدن وی در صور : آنجا که دم گشاد سرافیل دعوتش جان بازیافت پیر سراندیب درزمان . خاقانی . ◄ کنایه است از سخن راندن . به تکلم درآمدن . حرف زدن . به تکلم آغازیدن . (از یادداشت مؤلف ) : هرکه همچون گل گشاید دم به یاد مدح او روزگار او را در آن دم دامن زر می دهد. نجیب الدین جرفادقانی (از جهانگیری ).
دم گشادن .[ دَ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) (از: دم عربی، به معنی خون +گشادن ) خون گشادن . خون جاری کردن . روان ساختن خون از رگ حیوان یا کسی . (از یادداشت مؤلف ) : خاقانی را به نقش مژگان بس کز رگ جان گشاده ای دم . خاقانی .