دلیل کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلیل کردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دلالت کردن . دال بودن . نشان بودن . نمودن : نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند که آن سال فراخ سال بود. (نوروزنامه ). شتربه گفت سخن تو دلیل می کند بر آنکه از شیر مگر هراسی و نفرتی افتاده است . (کلیه و دمنه ). مبرز و سطل و آلت تغسیل همه بر خادمان کنند دلیل . سنائی . ◄ راهنما کردن . راهبر کردن . بلد قراردادن : چون که خرد را دلیل خویش نکردی برنرسیدی ز گشت گنبد دوار. ناصرخسرو. مرد درین راه تنگ پی نبرد گرنه خرد را دلیل و یار کند. ناصرخسرو.