دلیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلیر. [دِ ] (ص ) دلاور. شجاع . بهادر. (از ناظم الاطباء). بادل . پردل . دلدار. نیو. هزو. (برهان ). مقابل بددل . أحوَس . ألیَث . ألیَس . أهیَس . أیهَم . باسِل . (منتهی الارب ). بَطَل . (دهار). بَیهَس . (منتهی الارب ). جَری .(دهار). حَسَکة. مَسَکة. حُصاص . حُلابِس . خَوّات . دِلف . دَوّاس . ذمر. [ ذَ / ذِ / ذَ م ِ / ذِم ْ م ِ ] . ذَمیر. ذیخ . ذَئر. رَبیس . رُدام . رُماحِس زَمیع. سَبَندی ̍. سَرَطان . سِلهاب . سِلهابَة. سَندَری ّ. شُجاع . شَجیع. شَریع. صَلهام . عَجوز. عِمِرِّط. غَشَمشَم . فاتِک . قِتل . قَدَم . قَدوم . مُبارُز. مِسحَل . مُشِیَّع.مِصلات . مِغشَم . نَهیک . واقعة. وَرد. هُذام . هَسَد. هَوّاسة. هَیذام . هَیصَم . (منتهی الارب ) : کجا اوفتاده ست گفتی زریر پدرم آن نبرده سوار دلیر. دقیقی . پسر بود گشتاسب را سی وهشت دلیران کوه و سواران دشت . دقیقی . چو پنجه هزار از سوار دلیر سپهبدش را داد فرخ زریر. دقیقی . دلاور که نندیشد از پیل و شیر تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر. فردوسی . ندیدیم ماننده ٔ او به روم دلیر آمده ست او بدین مرز و بوم . فردوسی . وزآنروی افراسیاب دلیر برآراست لشکر بمانند شیر. فردوسی . شما ششهزارید و من یک دلیر سر سرکشان اندرآرم بزیر. فردوسی . از آن کودکان تا که آید دلیر میان دلیران بکردار شیر. فردوسی . بباید که تا سوی ایران شویم به نزدیک شاه دلیران شویم . فردوسی . ز گفتار رستم دلیر جوان بخندید وگفتش که ای پهلوان . فردوسی . سواری فرستاد خاقان دلیر بنزدیک آن نامبردار شیر. فردوسی . ز دست دگر زال و مهراب شیر برفتند پرخاشجوی و دلیر. فردوسی . بیامد کمربسته زال دلیر به پیش شهنشاه چون نره شیر. فردوسی . ازین باره اورا که آرد بزیر از ایران که گوید که هستم دلیر. فردوسی . بدان شهر بد شاه مازندران همانجا دلیران وگندآوران . فردوسی . بدو گفت شاه ای دلیر جوان که پاکیزه تخمی و روشن روان . فردوسی . پری و پلنگ انجمن کرد وشیر ز درندگان گرگ و ببر دلیر. فردوسی . هردو دلیر و مردانه برآمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٠). با این کفایت دلیر و شجاع و بازهره که در روزگار مبارک این پادشاه لشکر کشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٢). گفت دلیر مردی تو، گفتم خوارزمشاهی نتوان کرد جز چنین . (تاریخ بیهقی ص ٣٣٨). وز دلیران سپاهش هر سوار رزم را الپ ارسلان باد از ظفر. خاقانی . اولا لشکر آل مرتضی که باشند شیرمردان ... و دلیران ارم . (کتاب النقض ص ٤٧٥). در ره مردی ز مردن غم مخور مرد بددل هم بمیرد چون دلیر. ابن یمین . به جائی که باشند یاران دلیر دلاورتر از نر بود ماده شیر. امیرخسرو. أشجع؛ دلیرتر. درواس ؛ مرد دلیر باشکوه . سَبَنتی ̍، سَبَندی ̍؛ مرد دلیر پیش درآینده در حرب . سَرَط؛ سخت دلیربسیارخوار کلان لقمه . سَلفَع؛ مرد دلیر فراخ سینه . صمعور؛ کوتاه بالای دلیر. عُفر؛ مرد دلیر چست . (منتهی الارب ). کمی ؛ مرد دلیر و پوشیده به آهن . (دهار). مِخَش ّ؛مرد دلیر در کار شب . (منتهی الارب ). مِخشَف ؛ دلیر به شب رفتن . (دهار). مِلحَس ؛ دلیر بی بانگ . نَجد؛ دلیر درگذرنده در امور که دیگران در آن عاجز باشند. هُمام، همهام ؛ مهتر دلیر جوانمرد. (منتهی الارب ). ♦ دلیر آمدن ؛ دلیر شدن : دلیر آمدی سعدیا در سخن چو تیغت به دست است فتحی بکن . سعدی . ♦ نادلیر ؛ نادلاور : دلیری کند با من آن نادلیر چو گور گرازنده با شرزه شیر. نظامی . ♦ امثال : دلیر تیغ را کار فرماید و بددل زبان را . (از مجموعه ٔ مختصر امثال، چ هند). هر سگ به در خانه ٔ خویش است دلیر . ؟ (از نفایس الفنون ). ◄ بی باک . گستاخ . بی ترس . (ناظم الاطباء). جسور. (دهار). بستاخ . متجاسر : اگر بدکنش زور دارد چو شیر نباید که باشد به یزدان دلیر. فردوسی . بپرسم از آن ناسزای دلیر که چون اندر آمد به بالین شیر. فردوسی . بدو گفت شاه ای گزاینده شیر به خون ریختن چند باشی دلیر. فردوسی . زبر چون بهشت است و دوزخ بزیر بدانکس که باشد به یزدان دلیر. فردوسی . که فرزند بد گر بود نره شیر بخون پدر هم نباشد دلیر. فردوسی (شاهنامه ج ١ ص ٢٨). تو آفرین خسرو گویی دروغ باشد ویحک دلیر مردی کاین لفظ گفت باری . منوچهری . جرجیس گفت یارب این ملک عظیم دلیر است به تو و ایمان همی نیاورد او را هلاک کن . (مجمل التواریخ و القصص ). یارب این بچه ٔ ترکان چه دلیرند به خون که به تیره مژه هرلحظه شکاری گیرند. حافظ. جِرهام ؛ مرد دلیر و باکوشش در حرف و جز آن . جسر، جسور؛ دلیر بلندبالا. خِنزاب، خُنزوب ؛ دلیر بر فجور. خنفقیق ؛ زن دلیر سبک . داعکة؛ زن گول بی باک دلیر. ضیضب ؛ دلیر بدزبان . عَنجَرَة؛ زن دلیر بی باک . (منتهی الارب ). ◄ (ق ) دلیرانه . باگستاخی . بدون ترس و واهمه : چو شب تیره گردد به کردار قیر فرودآی از باره ٔ دز دلیر. فردوسی . بیامد دوان تا در بارگاه دلیر اندر آمد بنزدیک شاه . فردوسی . دیگر روز خصمان قوی تر و دلیرتر و بسیارتر و پگاه تر آمدند و از همه جوانب جنگ پیوستند. (تاریخ بیهقی ). خصمان چون آنسان دیدند دلیرتر درآمدند و شوختر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٥٤). طوسیان چون برآن جمله دیدند دلیرتر درآمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٦). راست کن لفظ و استوار بگو سره کن راه و پس دلیر بتاز. مسعودسعد. خلاخل زرین چون بر پای باز بندند برشکار دلیرتر و خرم تر رود. (نوروزنامه ). چون کنی دوستی دلیر درآی که جبان را سر سپه نکنند. خاقانی .
دلیر. [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کوهستان، بخش کلاردشت، شهرستان نوشهر، با ٨٥٠ تن سکنه . واقع در ٣٢ هزارگزی جنوب باختری مرزن آباد و ١٢ هزارگزی باختر راه شوسه ٔ چالوس به تهران . آب آن ازچشمه و رود محلی و محصول آن غلات است . اهالی این ده در زمستان برای تعلیف احشام و تأمین معاش به زوان چالوس میروند. این ده دارای آب معدنی است که برای امراض جلدی مفید است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).