دلیر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلیر کردن . [ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دل دادن . شجاع و دلاور کردن . بی باک کردن . تجرئه . تشجیع. (المصادر زوزنی ). تطویع. (از منتهی الارب ). تنجید. (تاج المصادر بیهقی ). گستاخ کردن : عبداﷲبن سبا خواست که مردمان را بر عثمان دلیر کند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). به خونش بپرورد برسان شیر بدان تا کند پادشا را دلیر. فردوسی . بهر کارمر کهتران را دلیر مکن کآنگهی بر تو گردند چیر. اسدی . چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردد چومستسقی از آب سیر. سعدی .