دلم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلم . [ دُ ] (ع ص ) ج ِ أدلم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به أدلم شود. ◄ ج ِ دَلماء. (ناظم الاطباء). رجوع به دلماء شود.
دلم . [ دُ ل ُ ] (اِ) جوششی باشد با خارش که پوست را سیاه کند و آنرا به عربی شری گویند. (از برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). فارسی شری باشد، و آن جوشهای کوچک و بزرگ باشد مسطح که کمی به سرخی زند و در آن خارش و سوزش باشد، که بیشتر اوقات دفعةً و ناگهانی پدید آید، و گاه باشد که از آن رطوب نیز تراود. (یادداشت مرحوم دهخدا، ترجمه از بحرالجواهر). آبله و بثره . (ناظم الاطباء) : خون و صفرا بس که در اعضای دشمن از نفاق جوش زدگردید سرتاپا گرفتار دلم . خسروانی .
دلم . [ دُ ل َ ] (ع اِ) فیل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ از اعلام است . (از منتهی الارب ).