دلشاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلشاد. [ دِ ] (ص مرکب ) شاددل . خوشحال . شادمان . بانشاط. مسرور. خرم . شاد. با انبساط خاطر. گشاده خاطر : مراگفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد اگر تنت خراب است بدین می کنش آباد. کسائی . به جامه بپوشید و آمد دوان پرامید دلشاد و روشن روان . فردوسی . ندیدم کسی را که دلشاد بود توانگر بد ار بومش آباد بود. فردوسی . سپهر بلند از تو دلشاد باد جهانی به داد تو آباد باد. فردوسی . بر گذشته همه جهان غمگین وز نشسته همه جهان دلشاد . فضل بن عباس ربنجنی . دل به تو دادم ودعوی کند اندر دل من خواجه ٔ سید ابوبکر که دلشاد زیاد. فرخی . ای سرای تو نعیم دگر و زائر تو سال و مه بی غم و دلشاد نشسته به نعیم . فرخی . دلشاد همی باش و می لعل همی خواه از دست بتی ماه رخ و لعل چو گلنار. فرخی . پاینده باد خواجه ودلشاد و تندرست برکام دل مظفر و منصور و کامکار. فرخی . دلشاد باش و کامروا باش و شاد باش با چشم همچو نرگس و با زلف عنبری . فرخی . دلشاد زی و کامروا باش و ظفر یاب بر کام و هوای دل و بر دشمن غدّار. فرخی . چنین تا دو پاس ازشب اندرگذشت ببودند دلشاد و خرم به دشت . اسدی . براندند دلشاد سه روز باز چهارم رسیدندجائی فراز. اسدی . ببودندیک هفته دلشاد، خوار به بازی و چوگان و بزم و شکار. اسدی . چو از داد پرداختی راد باش وزین هردوپیوسته دلشاد باش . اسدی . به شاگردیش هر که دلشاد بود دل و دانش و دینش آباد بود. اسدی . ببودند یک هفته دلشاد و مست که ناسود یک ساعت از جام دست . اسدی . گشت آن زمان که حکمش موجود شد جهان دلشاد و هیچ شادی تا آن زمان نداشت . مسعودسعد. زردی زر شادی دلهاست من دلشاد از آنک سکه ٔ رخ را زر شادی رسان آورده ام . خاقانی . دلشاد باش و خرم و خوش عیش و خوش طرب بنده نواز باش و حق اندیش و حق گزار. سوزنی . دعا کرد زاهد که دلشاد باش . نظامی . هرکرا او مقبل و آزاد خواند او عزیز و خرم و دلشاد ماند. مولوی . فاش می گویم و از گفته ٔ خود دلشادم بنده ٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم . حافظ. ♦ دلشاد شدن ؛ شادمان گشتن : ز هرمز چو پیروز دلشاد شد روانش ز اندیشه آزاد شد. فردوسی . شدم دلشاد روزی با دل افروز از آن روز اوفتادستم بدین روز. نظامی . ♦ دلشاد کردن ؛ خوشحال کردن . شادمان کردن : آن دل ازجارفته را دلشاد کرد خاطر ویرانش را آباد کرد. مولوی . روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت . سعدی . ♦ دلشاد گردیدن ؛ دلشاد گشتن . خوشحال شدن . شادمان گشتن : بدین اندیشه چون دلشاد گردی ز بند تاج و تخت آزاد گردی . نظامی . ♦ دلشاد گشتن ؛ شادمان شدن . خوشحال گشتن : دریغا که بدخواه دلشاد گشت دریغا که رنجم همه باد گشت . فردوسی . دریغا که بدخواه دلشاد گشت دریغا که رنجت همه باد گشت . اسدی . بدین گفتارتو دلشاد گشتم ز بند غصه ها آزاد گشتم . نظامی . ◄ (اِ مرکب ) نشاط. خوشحالی . ◄ همت . بخشش . عطا. (برهان ) (آنندراج ). ◄ (اِ) از اسماء ایرانی است : همایون و سمن ترک و پریزاد ختن خاتون و گوهرملک و دلشاد. نظامی .
دلشاد. [ دِ ] (اِخ ) (سلطان ...) دختر سلطان اویس بن شیخ حسن جلایر، که شاه محمود او را خواسته بود ولی بدو نرسید. و در سال ٧٧٥ هَ . ق . به ازدواج سلطان زین العابدین پسر سلطان حسین درآمد، و برای او پسری بزایید که همان سلطان معتصم بن سلطان زین العابدین باشد. (از تاریخ عصر حافظ ص ٢٥٦ و ٣٠٠).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه