دلام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلام . [ دِ ] (اِ) ژوبین را گویند و آن نیزه ای می باشد کوچک و کوتاه که آنرا بجانب خصم اندازند. (برهان ). نیزه ٔکوچکی باشد که آنرا زوبین گویند و در جنگ آنرا بجانب دشمن اندازند. (آنندراج ) (انجمن آرا) : کمانت خاطر و حجت سپرت باید ساخت ترا جزای دلامش دلام باید کرد. ناصرخسرو. مرحوم دهخدا در یاددادشتی این کلمه را به ضم اول و مترادف ذُلام به معنی عمل والوچانیدن و شکلک ساختن و ادا و اصول درآوردن آورده و نوشته است «پیانکی » معتقد است که این کلمه فارسی است . ◄ توسنی : چرا گفت کاین را لگامی نسازی که با آن از او نیز ناید دلامی . ناصرخسرو. ◄ حیلت و فریبندگی . (لغت فرس اسدی ). مکر. فریب . عشوه : تا بخانه برد زن را با دلام شادمانه زن نشست و شادکام . (منسوب به رودکی ). ای گشته جهان و دیده دامش را صد بار خریده مر دلامش را. ناصرخسرو. بر من از این پیش روا کرده بود همچو برین قافله دنیا دلام . ناصرخسرو. دل بر تمام توختن وام سخت کن با این دو وام دار ترا کی رود دلام . ناصرخسرو. ◄ اسکدار، یعنی پیک سوار مرتب . صاحب صحاح الفرس در ص ٩٨ در توضیح کلمه ٔ اسکدار می نویسد: آنرا [ اسکدار را ] در اصفهان و عراق و اکثر بلاد عجم دلام گویند. ضبط دیگر کلمه «اورام » است -انتهی . اما ظاهراً در این معنی کلمه مصحف «یام » باشد. رجوع به اسکدار در همین لغت نامه شود.
دلام . [ دَ ] (ع ص ) سیاه .(منتهی الارب ). اسود. (اقرب الموارد). ◄ (اِ) سیاهی . (منتهی الارب ). سواد. (اقرب الموارد).
دلام . [ دُ ] (اِ) پیچ و پیچش و تاب . (ناظم الاطباء).