دلالگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلالگی . [ دَل ْ لا ل َ / ل ِ ] (حامص ) عمل دلاله . حرفه ٔ دلاله . دلاله بودن : همانم که بودم به ده سالگی همان دیو با من به دلالگی . نظامی . طبع که با عقل به دلالگی است منتظر نقد چهل سالگی است . نظامی . کاینجا نه حدیث تیغبازی است دلالگیی به دل نوازیست . نظامی . ♦ دلالگی کردن ؛ دلاله بودن . دلالی کردن : چون یتیم بزرگ شد خود دلالگی کرد تا پوست گوساله که به یک درم خریده بودش پر زر کردند. (قصص الانبیاء ص ١١٩). پرسید که مادرت دلالگی کردی و به خانه های بزرگان رفتی . (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلین ص ١٣٢).