دل نهاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل نهاد. [ دِ ن ِ / ن َ ] (ن مف مرکب ) دل نهاده شده . از عالم (از قبیل ) پیشنهاد که به معنی پیش نهاده شده است . (آنندراج ). توجه . دقت . مواظبت . (ناظم الاطباء). ◄ دل نهاده . دلبسته . تسلیم . پذیرا : دل نهاد قفس جسم نمی شد صائب دل سرگشته اگر راه بجایی می داشت . صائب (از آنندراج ). بسته ام چشم امید از مهربانیهای خلق دل نهاد زخم بی مرهم بسان مجمرم . کلیم (از آنندراج ). به ظاهر ارچه رود بر زبان حکایت حج دلی به کعبه نبندم که دل نهاد بتم . مسیح کاشی (از آنندراج ). تا صلاحدید آن حضرت نباشد اعتباری را نمی شاید و مردم هم دل نهاد نمی شوند. (علامی شیخ ابوالفضل از آنندراج ).