دل مرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ. مُ دِ)(ص مر.) افسرده، بی انگیزه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ. مُ دِ)(ص مر.) افسرده، بی انگیزه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل مرده . [ دِ م ُ دَ / دِ ] (ص مرکب ) مرده دل . افسرده دل . پژمرده . آنکه نشاط ندارد. مقابل دل زنده : چنان خوش آید بر گوش تو سؤال کجا به گوش مردم دل مرده بانگ رود حزین . فرخی . کو محرم غم کشته ٔ دل زنده بدردی کاین راز به دل مرده ٔ خرم نفروشم . خاقانی . عازردل مرده ای در وی گریز گو مرا باد مسیحائی فرست . خاقانی . کلمه ای چند همی گفتم بطریق وعظ با طایفه ٔ افسرده ٔ دل مرده . (گلستان سعدی ). زندگانی چیست مردن پیش دوست کاین گروه زندگان دل مرده اند. سعدی . به ایثار مردم سبق برده اند نه شب زنده داران دل مرده اند. سعدی . هردم آرد باد صبح از روضه ٔ رضوان پیام کآخر ای دل مردگان جز باده من یحیی العظام . خواجو. دل مرده ای که سر به گربیان خواب برد کافور ساخت یاسمن ماهتاب را. صائب (از آنندراج ). ◄ کودن . بلید. (ناظم الاطباء). طامس القلب . (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی