دل فراخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل فراخ . [ دِ ف َ ] (ص مرکب ) با وسعت صدر. با سعه ٔ صدر. سخی . بلندنظر : جوان شد حکیم ما جوانمرد و دلفراخ یک پیرزن خرید به یک مشت سیم ماخ . عسجدی . ◄ آنکه دلی پرفتوح دارد. آنکه دارای دلی بزرگ و عظیم است و استعداد کسب عوالم روحانی را دارد. ♦ دل فراخان ؛ اولیأاﷲ. مردان کامل . (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : دل فراخان را بود دست فراخ چشم کوران را عثار و سنگلاخ . مولوی .