دل شکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل شکن . [ دِ ش ِ ک َ ] (نف مرکب ) دلشکن . دل شکننده . شکننده ٔ دل . هر چیز که حزن و اندوه آورد. (ناظم الاطباء) : یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان ستودنش بر انجمن . فردوسی . ز طومار آن نامه ٔ دل شکن چو طومار پیچید برخویشتن . نظامی . زین واقعه چرخ دل شکن را هم خسته دل و فکار بینید. نظامی . ◄ آنکه دل دیگران شکند. آنکه عاشق یا زیردستان را به گفتار یا کردار رنجاند. قلب شکن : نیست آگاه که چاه زنخ و حلقه ٔ زلف دلبَر و دل شکن و دل شکر و دل گسل است . فرخی . همیشه دل به دست از بهر یار دل شکن دارم ندارد در جهان کس این دل و دستی که من دارم . غنی (از آنندراج ).