دل سوزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل سوزه . [ دِ زَ / زِ ] (نف مرکب ) دل سوزنده . سوزنده ٔ دل . آنکه دلش بر حال دیگران بسوزد. مشفق . مهربان : اگر کرامت و دلسوزیی کنی، چه عجب که باد عالمت از دوستان دلسوزه . انوری . مجمرآسا سزد ار پای کشد در دامن زآنکه دلسوزه ٔ خلق است دل چون مجمر. کمال اسماعیل (از آنندراج ). ◄ امری یا حادثه ای که مایه ٔ غمی سخت گردد. (یادداشت مرحوم دهخدا). حسرت خوری . جان گدازی . (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : هست هر جسمی چو کاسه وکوزه ای اندرو هم قوت و هم دلسوزه ای . مولوی . ◄ دل بسته . شیفته . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ای عاشق دلسوزه بدین جای سپنجی همچون صنمی چینی بر صورت فرخار. رودکی (از صحاح الفرس ). ◄ تیمارخوار.تیماردار. (یادداشت مرحوم دهخدا). دوست مشفق و دلسوز مانند مادر : تا تیغ جهانسوز تو برخاست به کوشش دلسوزه ٔ بدخواه تو بنشست به ماتم . عنصری . ◄ (اِمص مرکب ) دلسوزش . سوز دل . سوختن دل (از حسد و غیره ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی