دل آزرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل آزرده . [ دِ زُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) آزرده دل . رنجیده دل . شکسته دل . محزون . ملول : در آن انجمن بود بیگانه ای غریبی دل آزرده فرزانه ای . فردوسی . چون خیزران جد هادی در کشتن وی بدید و خود از وی دل آزرده بود. (از مجمل التواریخ والقصص ). چنانم دل آزرده از نقش مردم که از نقش مردم گیا می گریزم . خاقانی . سرانجام چون در پس پرده رفت ز بیداد گیتی دل آزرده رفت . نظامی . دل آزرده را سخت باشد سخن چو خصمت بیفتاد سستی مکن . سعدی . وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت . (گلستان سعدی ). جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید. (گلستان سعدی ). ♦ دل آزرده شدن ؛ رنجیده دل شدن . شکسته دل شدن : ز روی طیبت گفتم بزرگواری کن جواب گوی ز طیبت مشو دل آزرده . سوزنی . شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر. سعدی . گویم از بنده ٔ مسکین چه گنه صادر شد کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد. سعدی . صاحب مسجد امیری بود عادل و نیک سیرت نمی خواستش که دل آزرده شود. (گلستان سعدی ). اندکی بیش نگفتم غم دل ترسیدم که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است . ؟ ♦ دل آزرده گشتن ؛ دل آزرده شدن . رنجیده دل شدن : مرده دل آزرده نگرددز کوب . ناصرخسرو.