دقع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دقع. [ دَ ] (ع مص ) مغموم گشتن و فروتنی کردن . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). دَقَع. دُقوع . و رجوع به دَقَع و دقوع شود.
دقع. [ دَ ق َ ] (ع مص ) بر خاک چسبیدن از خواری . ◄ راضی بودن به اندک از معیشت . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بدحالی و تحمل شداید و خواری و فقر. (از منتهی الارب ). بد شدن تحمل کسی به جهت فقر. (از اقرب الموارد). ◄ مغموم شدن و فروتنی کردن . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). دَقع. دُقوع . ◄ ناگوارد شدن شتربچه از شیر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ محنت و درویشی . (منتهی الارب ).