دفین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دفین .[ دَف ْ ف َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ دف، که نظام قاری آنرا توسعاً در معنی دفه، که آلت جولاهان است، بکار برده : ز چرخ قز آوازه ٔ سوره خاست ز دفین فغان بهر ماسوره خاست . و رجوع به دفه شود.
دفین . [ دَ ] (ع ص ) پنهان . (منتهی الارب ). زیر خاک کرده . (دهار). مدفون . (اقرب الموارد). در خاک کرده . در خاک نهان کرده . ج، أدفان، دُفَناء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : با بندگان و کهتران از آسمان گوید سخن آنکس که او را ده درم باشد به خاک اندر دفین . فرخی . پوستها گفتیم و مغز آمد دفین گر بمانیم این نماند همچنین . مولوی . گنج آدم چون به ویران بد دفین گشت طینش چشم بند آن لعین . مولوی . تو گنج همی از قبل بخشش خواهی در خاک چه تأثیر بود گنج دفین را. ؟ ◄ به خاک سپرده . به گور کرده .(یادداشت مرحوم دهخدا). مدفون : باش تا فردا که بینی روز دادو رستخیز کز لحد با زخم خون آلود برخیزد دفین . سعدی . ◄ چاه و حوض و آبشخور که تمام یا بعض آن انباشته و مدفون باشد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ امراءة دفین ؛ زن پنهان . (منتهی الارب ). زن مستوره و پوشیده . (از اقرب الموارد). ج، دَفْنی ̍. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ داء دفین ؛ بیماریی که معلوم نشود مگر آن وقت که فساد وی منتشر گرددو آبله ها بر اطراف و لب برآید. (منتهی الارب ). بیماریی که معلوم نباشد. (بحر الجواهر). بیماریی که پس ازمخفی بودن آشکار شود و به سبب آن شر و فساد بوجود آید. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) توسعاً، دفینه . گنج . آنچه در زیر زمین نهفته باشند از زر و سیم و گوهر : با عطا دادن او پای ندارد ز قیاس هر چه در کوه گهر باشد و در خاک دفین . فرخی . دفینی و گنجی بود هر شهی را قرانست گنج و دفین محمد. ناصرخسرو. چو گنج و دفینت به فرزند ماندی به فرزند ماند آن و این محمد. ناصرخسرو. وز دگر نسخه ها پراکنده هردری در دفینی آکنده . نظامی .