دعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دعی . [ دَ عی ی ] (اِخ ) احمدبن مرزوق، مشهور به ابن ابی عمارة. اصل او از بجایه (در افریقیه ) بود و به صحرای سجلماسه رفت و در آنجا ادعا کرد که «فاطمی منتظر» اوست لذا بدویان از او رویگردان شدند آنگاه چون از شباهت ظاهری خود با فضل بن واثق (که بقتل رسیده بود) آگاه شد ادعا کرد که او فضل است و مردم با او بیعت کردند و قدرت وی افزونی گرفت و بر طرابلس و قابس وبرخی دیگر از شهرهای مغرب دست یافت و مدت سه سال درتونس سلطنت کرد و به سال ٦٧٣ هَ . ق . بدست ابوحفص المستنصر باﷲ برادر ابراهیم بن یحیی بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج ١ ص ٢٤٠ از الخلاصة النقیة و ابن خلدون ).
دعی . [دَ عی ی ] (ع ص، اِ) پسرخوانده . (منتهی الارب ) (دهار)(ترجمان القرآن جرجانی ). به پسری گرفته . (دهار). به فرزندی گرفته شده که آنرا متبنی نیز گویند. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ آنکه در نسبت خود متهم باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). حرام زاده . (دهار) (غیاث ) (آنندراج ). ولدالزنا. (غیاث ) (آنندراج ). خشوک . خمیل . زنیم . سند. سنید. مسند. ملصق : آن خدا گوینده مرد مدعی رست و سوزید اندر آتش آن دعی . مولوی . رجف کرد اندر هلاک هر دعی فهم کرد از حق که یا ارض ابلعی . مولوی . ◄ آنکه غیر پدر خود را ادعا کند. (از اقرب الموارد). ج، أدعیاء. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دعوت شده به طعام . ج، دُعواء. (از ذیل اقرب الموارد از تاج ).