دعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دعد. [ دَ ] (ع اِ) لقب ام جبین که جانورکی است . (منتهی الارب ). لقب حرباء. (از اقرب الموارد). ج، دُعود، أدعُد، دَعَدات . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
دعد. [ دَ ] (اِخ ) نام زنی است، و آن منصرف و غیرمنصرف آید. (از اقرب الموارد). دعد و رباب، دو معشوقه ٔ مثلی عرب یا عاشق و معشوقه ای از آنان .(امثال و حکم دهخدا). یکی از زنان معروف عرب . در ادب فارسی وی را عاشق، و رباب را (که آن هم اسم زنی بوده ) معشوق پنداشته اند. در الفهرست ابن الندیم (ص ٣٠٦ و ٣٠٧) در جزو کتب اسمار و خرافات و داستان عشاق عرب «کتاب الرباب و زوجها اللذین تعاهدا» و «کتاب عامر و دعد جاریة خالصة» آمده است . معذلک نام «کتاب دعد والرباب » که هم ابن الندیم تحت عنوان «اسماء عشاق الانس للجن و عشاق الجن للانس » ذکر نموده این ظن را در خاطر تولید می کند که شاید اشاره ٔ شعرای ایران به این عاشق و معشوق باشد. (از فرهنگ فارسی معین، از تعلیقات مجتبی مینوی بر دیوان ناصرخسرو ص ٦٢٥) : ز انصاف و عدل تو رعد است و بس غریوان و نالان چو دعد و رباب . سوزنی . خنیاگری همسایه ای داشت که زهره ٔ سعد از رشک چنگ او چون زهره ٔ دعد در فراق رباب بجوش آمدی . (مرزبان نامه ). و رجوع به رباب شود.