دشنام گفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشنام گفتن . [ دُ گ ُ ت َ ](مص مرکب ) دشنام دادن . ناسزا گفتن . سقط گفتن : منجمی به خانه درآمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته، دشنام و سقط گفت . (گلستان سعدی ). چو دشنام گویی دعا نشنوی بجز کشته ٔ خویشتن ندروی . سعدی . استقذاف ؛ دشنام گفتن خواستن . (از منتهی الارب ).