دشنام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشنام کردن . [ دُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دشنام دادن . ناسزا گفتن : صدهزار دشنام احمد را در میان جمع کرد. (تاریخ بیهقی ). دشنام گرم کردی و گفتی و شنیدم خرم دل سعدی که برآید بزبانت . سعدی . من از اخلاص می خواندم دعایی از آن بر ختم من دشنام کردند. میر حسن دهلوی (از آنندراج ).