دشمنکامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشمنکامی . [ دُ م َ کا ] (حامص مرکب ) خصومت و عداوت و بدخواهی و غرض . (ناظم الاطباء). ◄ بر مراد دشمن شدن : آنچه صواب است بکنید تا دشمنکامی نباشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٤). آرزوی ناممکن و محال پختن، نشان خامی و دشمنکامی باشد. (مرزبان نامه ). نیش دشمنکامی را از نوش دوستکامی فراموش کرد. (جهانگشای جوینی ). به کام دشمنم کردی نه نیکوست که بد کاریست دشمنکامی ای دوست . نظامی . گر دوستیی درین شمار است دشمنکامیش صدهزار است . نظامی . چون عیادت بهر دل آرامی است این عیادت نیست دشمنکامی است . مولوی .