دشمن گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشمن گرفتن . [ دُ م َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) دشمن تراشیدن . مقابل دوست گرفتن . ◄ دشمن شمردن . خصم تلقی کردن . تمقیت . مقاتة. مقت : ای پسرچون سلطان کسی را وزارت داد اگر چه وی را دوست دارددر هفته ای دشمن گیرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٥). بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت . سعدی . دوستان دشمن گرفتی هرگزت عادت نبود جز درین مدت که دشمن دوست می پنداشتی . سعدی . گوئی چه جرم دیدی تا دشمنم گرفتی خود را نمی شناسم جز دوستی گناهی . سعدی . ماقت ؛ دشمن گیرنده . مَمقوت ؛ دشمن گرفته . (منتهی الارب ).