دشمن روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشمن روی . [ دُ م َ ] (ص مرکب ) بصورت دشمن . خصم گونه . بغیض . (از منتهی الارب ). دشمن رو : روی درکش ز دهر دشمن روی پشت برکن به چرخ کافرخوی . خاقانی . چند از این یوسفان گرگ صفت چند از این دوستان دشمن روی . خاقانی . هنگام سخن مکن قیاسم زآن دشمن روی نامسلمان . خاقانی . بغاضة؛ دشمن روی شدن . سَمحوج ؛ درازبالای دشمن روی . عَبْجة؛ دشمن روی فرومایه که هر چه گوید یاد ندارد و باک و پاس آن نکند. عَبَکة؛ درمانده ٔ دشمن روی . (از منتهی الارب ).