دشمن داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشمن داشتن . [ دُ م َ ت َ ] (مص مرکب ) مکروه داشتن و نفرت داشتن و تنفر داشتن . (ناظم الاطباء). خصم بشمار آوردن . ابغاض . (تاج المصادر بیهقی ). احصاف . اصلاف . (منتهی الارب ). بغض . تبغیض . (دهار). خزو. خوز. (منتهی الارب ). شناء. شناءة. شنان . (دهار). شنف . (تاج المصادر بیهقی ). قلا. قلاء. قلی . (منتهی الارب ). کراهة. کراهیة. کره . (دهار). مقاتة. مقت . (تاج المصادر بیهقی ) : علی هارون امت بود دشمن زآن همی دارد مر او را کش چنین آموخت ره فرعون و هامانش . ناصرخسرو. ای که مرا دشمن داری همی هست مرا فخر و ترا هست ننگ . مسعودسعد. من اینک دم دوستی می زنم گر او دوست دارد وگر دشمنم . سعدی . من سبیل دشمنان کردم نصیب عرض خویش دشمن آنکس در جهان دارم که دارد دشمنش . سعدی . چرا دوست دارم به باطل منت چودانم که دارد خدا دشمنت . سعدی . حسود از نعمت حق بخیلست و بنده ٔ بی گناه را دشمن میدارد. (گلستان سعدی ). فِرک ؛ دشمن داشتن زن شوی را و شوی زن را. (تاج المصادر بیهقی ). قلاء، قلی ̍، مقیلة؛ دشمن داشتن و سخت ناپسندیدن کسی و گذاشتن او را. (از منتهی الارب ).