دسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دسر. [ دَ ] (ع مص ) نیزه زدن و شکافتن . (از منتهی الارب ). طعن . (از اقرب الموارد). ◄ راندن . (از منتهی الارب ). دفع. (از اقرب الموارد). دسع. از احادیث است که : لیس فی العنبر زکاة انما هو شی ٔ دسره البحر؛ یعنی دریا آنرا دفع کرده و رانده است . (از اقرب الموارد). ◄ آرمیدن با زن . (از منتهی الارب ). ◄ اصلاح کردن کشتی به دسار و میخ . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به دسار شود. ◄ سخت سپوختن میخ آهن در چیزی . (منتهی الارب ). دسار با فشار داخل چیزی کردن و میخکوب کردن هر چیزی . (از منتهی الارب ).
دسر. [ دُ ] (ع ص، اِ) ج ِ دسراء.(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به دسراء شود.
دسر. [ دُ / دُ س ُ ] (ع اِ) ج ِ دسار، به معنی میخ . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به دسار شود.