دستگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستگه . [ دَ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) دستگاه . جای صدر و مسند، چرا که دست به معنی مسند آمده است . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ دستگاه . (جهانگیری ).مخفف دستگاه است که دسترس و سامان باشد. (از برهان ). قدرت و سامان . (غیاث ). کثرت اسباب غنا و سرمایه و قدرت . (شرفنامه ٔ منیری ). وسایل و اسباب و مال و جمعیت و دولت و قدرت . و رجوع به دستگاه شود : گذشتن کنون به که با لشکریم نباید که بی دستگه بگذریم . فردوسی . من بنده را به شعر بسی دستگه نبود زین پیش ورنه مدح تو می گفتمی بجان . فرخی . شهان خزانه نهند او خزانه پردازد نه زآنکه دستگهش لاغر است و دخل نزار. فرخی . اکنون بگو کجا روی ای خام قلتبان کت دستگه فراخ بود لقمه بی شرنگ . سوزنی . دستگه شیشه گر پایگه گازری . سنائی . پایگه یافتی بپای مزن دستگه یافتی ز دست مده . خاقانی . فرزین که در ابتدا پایگه پیادگی داشت در انتهای مصاف ملک دستگه سروری یابد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ٩). بهر خوردی که خسرو دستگه داشت حدیث باج و برسم را نگه داشت . نظامی . بدان دستگه دست شه بوسه داد به نوبتگه خویشتن رفت شاد. نظامی . گر این دستگه را بدست آوریم بر اقلیم عالم شکست آوریم . نظامی . تو کیستی که بدین مایه دستگه که تراست بروز بخشش گوئی من و توئیم انباز. کمال اسماعیل . گر مرا نیز دستگه بودی بارگه کردمی و صفه و کاخ . سعدی . بلنداختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار. سعدی . دستگهم بین چو کف صوفیان قامت من چون الف کوفیان . خواجو. دیده را دستگه در و گهر گرچه نماند بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند. حافظ. ♦ دستگه داشتن ؛ مال و منال داشتن . قدرت داشتن . توانائی داشتن : وز اینجا چون توان و دستگه داری چرا زی دشت محشر توشه نفرستی . مسعودسعد. چو من دستگه داشتم هیچوقت زبان مرا عادت نه نبود. مسعودسعد. گل گفت اگر دستگهی داشتمی بگریختمی اگر رهی داشتمی . حافظ. ۩ تسلط و فرمانروائی و سلطه داشتن : که ملذیطس آنجا نگه داشتی بشاهی برو دستگه داشتی . عنصری . ♦ دستگه دیرپای ؛ آسمانها و افلاک و جهان و عالم . (ناظم الاطباء) : کیست درین دستگه دیر پای کو لمن الملک زند جز خدای . نظامی . ۩ ثروت و دولت پایدار و استوار. (ناظم الاطباء). ♦ دستگه سنجری ؛ جاه و جلال و شکوه سلطان سنجر : منزل تو دستگه سنجری طعمه ٔ تو سینه ٔ کبک دری . نظامی . ◄ تاب . توان . طاقت . پای . (یادداشت مرحوم دهخدا) : خصم ترا سر شغب هست ولیک نیستش دستگه معارضه با تو و پای معرکه . سلمان .