دسته بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دسته بستن . [ دَ ت َ / ت ِ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) گرد کردن . فراهم آوردن . مجموعه ترتیب دادن از اجزاء مشابه چیزی چنانکه ساقه های گیاه یا گل و غیره . گل های فراهم کرده بهم پیوستن گلدسته را : زو دسته بست هرکس مانند صد قلم بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم . منوچهری . دسته ها بسته به شادی بر ما آمده ای تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار. منوچهری . ریاحین سیراب را دسته بند برافشان ببالای سرو بلند. نظامی . بود خار و گل با هم ای هوشمند چه در بند خاری تو گل دسته بند. سعدی . کدامین لاله را بویم که مغزم عنبرآگین شد چه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار می بینم . سعدی . گلستان ما را طراوت گذشت که گل دسته بندد چو پژمرده گشت . سعدی . بسته بسی دسته ٔ گل دلفریب کوشش صد دسته نموده بزیب . میرخسرو. ♦ دسته بسته ؛ اجزاء مشابه چیزی بر هم نهاده شده . مجموع . فراهم . برهم نهاده : گل پروند دسته بسته بود مست در دیده ٔ خجسته نگر. عماره .