دستبوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستبوس . [ دَ ] (اِ مرکب ) بوسه ٔ دست . بوسه که کسی بر دست دیگری دهد. ◄ (اِمص مرکب ) دستبوسی . تقبیل دست و بوسه زدن بر دست . (ناظم الاطباء). عمل بوسیدن کسی دست دیگری را : حضرت خلافت را شرم آمد و عاطفت فرمود... و رتبت دست بوس ارزانی داشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١). ز روزگار خوش است این همه جز آنکه لئیم ز دستبوس خداوند روزگار جداست . انوری (از آنندراج ). اگر بخدمت دست تو دررسد لب من ز دستبوس تو یا رب چه دستگاه نهم . خاقانی . این چرخ نازیبالقب از دستبوست کرده لب شیرین تر از اشک طرب از چشم بینا ریخته . خاقانی . چون امیر بدرالدوله ... به خدمت دستبوس اعلی ... پیوندد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ٢٦٨). اصغرالخدم ... به خدمت دستبوس اعلی نیازمندتر از آن است که ... (منشآت خاقانی ص ١٤٩). بنده ٔ مجروح سینه ... بر خاک نقش أنا العبد می نویسد و به دستبوس عالی ... آرزومند میباشد. (منشآت خاقانی ص ٥٢). جهاندار در وقت آن دستبوس ببخشیدشان چند خروار کوس . نظامی . به عزم دستبوسش قاف تا قاف کمر بسته کله داران اطراف . نظامی . شرف دستبوس مبارک حاصل کردند. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٤١). شرف دستبوس یافت و خدمات و پیش کشیها که برده بود عرض داد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٥٠). تا خدمت وداع کند حضرت ترا آمد به درگه تو بر امید دستبوس . محمدبن همام شهاب الدین . دستبوسش چون رسید از پادشاه برگزیند بوس پا باشد گناه . مولوی . اگر بر دستبوس او نباشد اوحدی دستت ز پایش بوسه ای بستان که کار از کار برخیزد. اوحدی . ♦ دستبوس کردن ؛ عمل بوسیدن دست انجام دادن : پیش آمد و دستبوس کرده و پیش تخت بنشاندش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣). بخلوت کند شاه را دستبوس ز تشنیع برنارد آوای کوس . نظامی . به گرد پای سمندش نمیرسد مشتاق که دستبوس کنم تا بدان دهن چه رسد. سعدی . عالم چو پای بر سر افلاک می نهد گو جاهلش مکن بهمه عمر دستبوس . ابن یمین . ◄ تشرف بخدمت . زیارت . دیدار : چنانکه گفت و زبان داد و شاد کرد مرا به دستبوس سپهدار خسرو ایران . فرخی . او را دل دهی کرد و بخدمت آورد بمصلی ترجی دست بوس یافت . (تاریخ طبرستان ). ♦ به دستبوس کسی رفتن ؛ به خدمت او رفتن . به زیارت او شدن . شرفیاب شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا).