دستبرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستبرد.[ دَ ب ُ ] (ن مف مرکب ) دست برده . غارتیده . غارت زده . ♦ دستبرد شدن از ؛ غارت زده شدن : باری از آن دست شوم پایمال باری از آن پای شوم دستبرد. انوری .
دستبرد. [ دَ ب ُ ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) دست بردن . بازی و گرو بردن از حریف . (برهان ). بازی بردن . (آنندراج ). بردن بازی . (از انجمن آرا). گرو برای حریف . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). سبقت گیری : به هر دست خواهی برون آی با من ز تو دستبرد و ز من بردباری . انوری . تا جهان رسم دستبرد نهاد دستبردی چنین ندارد یاد . نظامی (از آنندراج ). ♦ دستبرد از کسی یا چیزی بردن ؛ گرو و سبق از او بردن . بر او پیشی گرفتن : تکاور دستبرد از باد میبرد زمین را دور چرخ ازیاد میبرد. نظامی . ◄ فره و بازی دادن . (برهان ). بازی دادن . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ دست بردن . تصرف کردن . تصاحب کردن : چو بازارگان در دیارت بمرد بمالش خیانت بود دستبرد. سعدی . ◄ سرقت . دزدی . ربودن چیزی از کسی یا از جائی به چابکی . دزدی با زرنگی و چرب دستی . به نهانی دزدیدن از جائی . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دستبرد زدن در ردیف خود شود. ◄ غارت آوردن بر خصم . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). غارت آوری . ◄ تاخت . حمله . هجوم : نیای مرا نام شیروی گرد به نخجیر شیرش بدی دستبرد. فردوسی . بردی دل نگار به یک دستبردعشق جان ماند و دست خون شد و آن هم تو می بری . مکی طولانی . پسر کاکوو اصحاب اطراف آرمیده و بر عهد ثبات کرده که دستبردنه . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٣). خروج جالوت و دستبرد داود بر او... در عهد کیقباد بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٠). چون ز پا کوفتن برآسودند دستبردی به باده بنمودند. نظامی . چو همت سلاحست در دستبرد بگو تا کنیم آنچه داریم خرد. نظامی . ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر شکنج گیسوی سنبل ببین بروی سمن . حافظ. پیش از آن روزی که بخت از وصل خوشحالم کند دستبرد هجر میترسم که پامالم کند. ؟ درختان از دستبرد خزان عریان و ابر از فرقت بحر گریان گشت . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ مالش . (اوبهی ). ♦ دستبرد دیدن ؛ مالش دیدن : اینجا که آمده بودند دستبردی دیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٨١). آن جماعت از دریا نهری ... بودند و دستبرد تمام بدید. (جهانگشای جوینی ). ◄ کار نمایان کردن . فتح و فیروزی و چابکدستی . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ) (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). غلبه و فیروزی . (غیاث ) : بهرجا که نیروی من پی فشرد مرا بود پیروزی و دستبرد. نظامی . ◄ ضرب شست . قدرت . (از آنندراج ). توانائی . غلبه . هنر جنگاوری و فزونی در جنگ و غیر جنگ . (برهان ). هنر در نبردو جدال . (ناظم الاطباء) : همه کار پیران مر او را سپرد که او را بدی پهلوی دستبرد. دقیقی . به یاران چنین گفت بهرام گرد که تیر و کمان دارم و دستبرد. فردوسی . بدین شاخ و یال و بدین دستبرد ز تخمی بود نامبردار و گرد. فردوسی . هم اکنون باین زور و این دستبرد بخاک اندر آرد سر دیو گرد. فردوسی . ز باره نگون اندرافتاد و مرد بدید آن کیان زاده این دستبرد. فردوسی . بدین زور و این فره و دستبرد به آوردگه بر ندیدیم گرد. فردوسی . چنین دستبردی ورا دیده ام ز کارآگهان نیز بشنیده ام . فردوسی . نیا شیر جنگی پدر گیو گرد ببینی هم اکنون ز من دستبرد. فردوسی . کنون شاه خاقان نه مردیست خرد همش دستگاهست و هم دستبرد. فردوسی . به یکچند دیدی ز من دستبرد وزین نامداران و شیران گرد. فردوسی . چنو گر بدی سام را دستبرد ز ترکان نماندی سرافراز گرد. فردوسی . ببینی ز من دستبرد نبرد سرت را هم اکنون درآرم بگرد. فردوسی . روز مبارزت به دلیری و دستبرد با صدهزار تن بزند یکسوار او. فرخی . همه ملوک جهان دستبرد او دیدند جهانیان ز هنرهای او شدند آگاه . فرخی . تو نیز تجربت کن تا دستبرد بینی تا بردوم به شعرت چون باد بر صحاری . منوچهری . سپهر روان را نبد دستبرد پس این چنین چند خواهی شمرد. اسدی . ندیدیم جز تو چنان نیز گرد به زور تن و مردی و دستبرد. اسدی . ببد خیره زآن زخم و زآن دستبرد گرفت آفرین بر سپه دار گرد. اسدی . بدل گفت هرگز چنین دستبرد ندیدم به میدان ز مردان گرد. اسدی . درودگر بازرسید او را دستبردی نمود تا هلاک شد [ بوزینه ] . (کلیله و دمنه ). بارها دستبرد زمانه ٔ جافی ... دیده بود. (کلیله و دمنه ). پیش سگ درگهت از فزع دستبرد گردد خرگوش وار حائض شیر اجم . خاقانی . از فلک زخمهاست بر تن من کآنهم از دستبرد نیروی تست . خاقانی . بر فلک با دستبرد کلک او از سماک رامح اعزل کرده اند. خاقانی . عیار دستبردش را در آن سنگ ترازوئی نیامد راست در چنگ . نظامی . خراسانی آن مهره ها کرد خرد نمود آشکارا یکی دستبرد. نظامی . تبشهای باحوری از دستبرد ز روی هوا چرک تر می سترد. نظامی . زمستان چو پیدا کند دستبرد فروبارد از ابر باران خرد. نظامی . شیر چون این دستبرد مشاهده کرد پای برگرفت و روی بهزیمت نهاد. (سندبادنامه ص ٢٢٣). ♦ دستبرد کسی را دیدن ؛ غلبه و ضرب شست و هنر جنگاوری او را مشاهده کردن : به مادر چنین گفت سهراب گرد که اکنون ببینی ز من دستبرد. فردوسی . کنون بینی از من چنان دستبرد که روزت ستاره بباید شمرد. فردوسی . کنون رزم خیره نباید شمرد چو دیدند ازو هرکسی دستبرد. فردوسی . سپه چون بدیدند آن دستبرد برآوردگه بر نماند ایچ گرد. فردوسی . ببینند گردان ز من دستبرد جز از من کسی را نخوانند گرد. فردوسی . بمان تا از ایرانیان دستبرد ببینند و مشمر تو این کار خرد. فردوسی . ببینی، چو آئی ز ما دستبرد بدانی که مردان کدامند و گرد. فردوسی . به پیش تو با نامور چار گرد به پرخاش دیدی ز من دستبرد. فردوسی . هر دمی مرگی و حشری دادیم تا بدیدم دستبرد آن کرم . مولوی . ♦ دستبرد نمودن ؛ غلبه کردن و غالب آمدن و ظفر یافتن . (ناظم الاطباء). ۩ هنرنمائی . ضرب شست نشان دادن . هجوم بردن . ضربت رساندن . چابکدستی نشان دادن : از آن دشمنان بفکند شست گرد نماید یکی پهلوی دستبرد. دقیقی . به پاسخ چنین گفت هومان گرد که بنمود سهراب را دستبرد. فردوسی . نمایم ترا هم یکی دستبرد چنان چون نمایند مردان گرد. فردوسی . اگر شهریار است و گر هست گرد بدینسان نماید جهان دستبرد. فردوسی . ببینی همه جنگ گردان گرد نمایم به ایرانیان دستبرد. فردوسی . نمودم به ارژنگ یک دستبرد که بود از شما نامبردار و گرد. فردوسی . چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد نیارست بنمود کس دستبرد. فردوسی . خزروان کجا زال بشکست خرد نمودش به گرز گران دستبرد. فردوسی . ابوعلی و فایق تعجیل نمودند تا پیش از آنکه مدد برسد دستبردی نمایند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). هرکجا رمحش نمودی مر یلان را دستبرد هرکجا گرزش بدادی مر عدو را یادگار. ؟ (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٩). ضرورت است که ... با من کهتر دستبرد نمایدو خاطر من کهتر برنجاند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ١٣٦). نمایم بگیتی یکی دستبرد که گردد ز کوپال من کوه خرد. نظامی . ولایت را ز فتنه پای بگشای یکی ره دستبرد خویش بنمای . نظامی . میان دربند و زور دست بگشای برون شو دستبرد خویش بنمای . نظامی . برآری دست از آن برد یمانی نمائی دستبرد آنگه که دانی . نظامی . عنان تکاور بدولت سپرد نمود آن قوی دست را دستبرد. نظامی . بادیو و پری کارزاری کرد و دستبردی نمود. (سندبادنامه ص ٣٢٠). ♦ بادستبرد ؛ جنگاور. دلیر. باهنر. چابکدست : بگفتش به گردان بادستبرد کنون دست باید به شمشیر برد. فردوسی . همه دشت خرگاه وی را سپرد که او بود سالار بادستبرد. فردوسی . چو رفتند نزدیک فرهاد گرد از آن نامداران بادستبرد. فردوسی . به هومان و شیده به گلباد گرد به گرسیوز گرد بادستبرد. فردوسی . در آن دژ درون بود یک مرد گرد که سالارشان بود بادستبرد. فردوسی . همان پیشرو بود گستهم گرد که در جنگ او بود و بادستبرد. فردوسی . ♦ سهمگین دستبرد ؛ ضرب شست مهلک : ندیدی مگر سهمگین دستبرد که روشن روان باد بهرام گرد. فردوسی . ◄ فضیلت و برتری . (ناظم الاطباء). ◄ هنر. هنرنمائی : چو شیرین دستبرد باربد دید به دست عشق خود را کار بد دید. نظامی . کامروز که روز دستبردست این بخت که خفته بود مرده ست . نظامی . دستبردش همه جهان دیده بهمه دیده ها پسندیده . نظامی . به داد و دهش در جهان پی فشرد بدین دستبرد از جهان دست برد. نظامی (از آنندراج ). روزگار را نظرحسی بایستی تا بدیدی که خادم ... چه دستبرد دعا و ثنا می نماید. (منشآت خاقانی ص ٢١٢). همان دستبرد الطاف فرمود که سحاب ربیعی و اعتدال طبیعی با نوامی نباتات و طوامی حیوانات . (منشآت خاقانی ص ٧٦). ◄ تصرف . صنعت . هنر. عمل . فعل . کرده . (یادداشت مرحوم دهخدا). هنر دست . کار دست . کار و عمل ید : منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر. فرخی . ز دستبرد حکیمان بر او پدید نشان ز مالهای فراوان بر او پدید اثر. فرخی . بباغ روده نگر دست باف باد ببوی بدشت ساده نگر دستبرد ابر ببین . عنصری . چون به مدحش دست بردی معنی اندر لفظ تو زینتی گیرد که گوئی دستبرد آزر است . عنصری . بت که بتگر کندش دلبر نیست دلبری دستبرد بتگر نیست . عنصری . بهر یک درون از هنر دستبرد پدید است چندانکه نتوان شمرد. اسدی . من که در طریق نثر این دستبرد توانم نمود، اگر زحمت نظم در میان نیاوردم، دانم که خاطر اشرف نپیچد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ٣٣). به نقشی که نزد کلان نیست خرد نمودم بدین داستان دستبرد. نظامی . ◄ فایده و منفعت . (ناظم الاطباء).