دست گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست گرفتن . [ دَ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) گرفتن دست کسی بقصد ملاطفت با او یااحترام به او. ◄ متصل کردن کف دست خود به کف دست دیگری به قصد یاری دادن به او : غرقه را تا یکی نگیرد دست نتواند برآمدن ز وحل . سعدی . چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد. سعدی . همی گفت از میان موج تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر. سعدی . لطیفی که آوردت از نیست هست عجب گر بیفتی نگیردت دست . سعدی . در پاش فتاده ام بزاری آیا بود آنکه دست گیرد. حافظ. ♦ دست کسی را بدست گرفتن ؛ با او دست دادن . دست در دست کسی نهادن به نشانه ٔ ملاطفت یا پیمان : چوبگشاد لب زود پیمان ببست گرفت آن زمان دست ایشان به دست . فردوسی . ۩ پیمان بستن . ◄ مطلق مدد و یاری کردن : گرایدون که ایدر پذیری مرا بهر نیک و بد دست گیری مرا. فردوسی . آنچنان شد که گاه لغزیدن دست اندیشه را شراب گرفت . حسین ثنائی (از آنندراج ). ◄ گرفتن دست یکدیگر در دست به نشانه ٔ توافق و تراضی و قبول : بونصر آنچه گفتنی بود با وی بگفت تا راست ایستاد و دست گرفتند و زبان داده شد تا آنگاه که فرمان باشد عقد نکاح کنند. (تاریخ بیهقی ص ٥٣٤). ♦ بدست گرفتن ؛ در عهد گرفتن . تصدی کردن . متعهد شدن . در قبضه ٔ اقتدار و اختیار آوردن : بدست گیرم آنچه رابا خدا پیمان بسته ام [ مسعود ] بر آن، بدست گرفتن اهل طاعت و اهل حق و وفاء. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٧). ◄ فراگرفتن دست کسی را. پوشاندن دست کسی را : می خواستی از لطف بریزی خونم آزرده ام از حنا که دست تو گرفت . نظام دست غیب (از آنندراج ). گردید تیر غمزه ٔ مستش بخون من هرچند دست او بشفاعت حنا گرفت . میلی (از آنندراج ). ♦ دست گرفتن برای کسی ؛ فعلی یا قولی از او را برای استهزاء او همیشه و در همه جا گفتن . کرده یا گفته ٔ کسی را برای ریشخند یا توهین و تخفیف او هماره بکار بردن و مکرر و همه جا نقل کردن . گفته یا کرده ٔ کسی را برای سخریه کردن یا تعقیب او به کسان نمودن یا گفتن . لغزش یا خطای کسی را مایه ٔ استهزاء او ساختن . اسباب شماتت یا استهزاء ساختن قول و فعل کسی را. ◄ دستگیری کردن . نجات بخشیدن . رهانیدن . رهائی دادن : بیزدان بنالید گودرز پیر که ای دادگر مر مرا دست گیر. فردوسی . خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد بهر دوسرای . فردوسی . نگیرد ترا دست جز نیکوی گر از مرد دانا سخن بشنوی . فردوسی . که نزدیک خاتون مرا دست گیر بدان تا شوم بر درش بر دبیر. فردوسی . بکین پدر بنده را دست گیر ببخشای بر جان کاووس پیر. فردوسی . مر او رادست گرفت و عهد کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٣ چ ادیب ). که زنهار شاها بر این مرد پیر ببخشای و این بنده را دست گیر. اسدی . ز جهل در وحلی گر بعلم دین برسی خدای عزوجل دست گیردت ز وحل . ناصرخسرو. بیداریت آن روز ندارد پسرا سود دستت نگرد چیز مگر طاعت و کردار. ناصرخسرو. چرا هنگام چیز و ناز پس چیزی نیلفغدی که بگرفتیت وقتی دست بی چیزی و بی نازی . ناصرخسرو. رکیک اندیشه را... فصاحت ... دست نگیرد. (کلیله و دمنه ). لبت تا عاشقان را دست گیرد برون آمد به دستی دیگر امروز. انوری . سرم را تاج و تاجم را سریری هم از پای افکنی هم دست گیری . نظامی . صبحک اﷲ صباح ای دبیر چون قلم از دست شدم دست گیر. نظامی . به شیری چون شبانان دست گیرم که در عشق تو چون طفلی بشیرم . نظامی . زآفت این خانه ٔ آفت پذیر دست برآور همه را دست گیر. نظامی . گر قضا پوشد سیه همچون شبت هم قضا دستت بگیرد عاقبت . مولوی . دعای ستمدیدگان در پست کجا دست گیرد دعای کست . سعدی . گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمای شخصم از پا اندرآمد دستگیرا دست گیر. سعدی . من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا بفضل خودم دست گیر. سعدی . چنین راه اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست درویش گیر. سعدی . بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر. سعدی . دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و در ماندگی . سعدی . اولاتر آنکه هم تو بگیری ز لطف خویش دستی وگرنه هیچ نیاید ز دست ما. سعدی . چه باشد ار بوفادست گیردم یکبار گرم ز دست به یکبار برنمیگیرد. سعدی . سر من دار که چشم از همگان بردوزم دست من گیرکه دست از دو جهان بردارم . سعدی . دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر کز دست میرود دلم ای دوست دست گیر . سعدی . گرم دست گیری بجایی رسم وگر بفکنی برنگیرد کسم . سعدی . یار نباشد که دست یار نگیرد. اوحدی . ◄ اعانت کردن . مدد مالی دادن : در اندیشه ام تا کدامین کریم از آن سنگدل دست گیرد بسیم . سعدی . یکی دست گیرم بچندین درم که چندیست تا من بزندان درم . سعدی . ◄ منع کردن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣٤٦). منع کردن و بازداشتن از کاری . (آنندراج ). گرفتن دست کسی به قصد بازداشتن او از انجام دادن کاری : بسوی تیغ برد دست و من هلاک شوم ز بیم آنکه بگیرند دست یار مرا. خواجه آصفی (از آنندراج ). ◄ دست بریدن . بریدن دست . قطع کردن ید : کشکول فقر باد چو شد شاخ بی ثمر دست ار دهنده نیست سزایش گرفتن است . مخلص کاشی (از آنندراج ).