دست پیمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست پیمان . [ دَ پ َ / پ ِ ] (اِ مرکب ) اسبابی را گویند که داماد به خانه ٔ عروس میفرستد. (برهان ). آنچه از نقد و جنس و زیور قبل از مزاوجت به عروس دهند و مهر معجل و کابین و اسباب دامادی . (غیاث ). آنچه از نقد و جنس و زیور قبل از مزاوجت به عروس دهند و در جهانگیری مهر معجل و کابین و در سروری مطلق اسباب داماد، و دست فیمان معرب آن است . (آنندراج ). شیربها. ◄ مهری را گویند که بوقت عقد کردن قرار دهند و آنرا مهر مؤجل ! خوانند و معرب آن دستفیمان است . (از برهان ). مهر مؤجل ! (جهانگیری ). کابین . (یادداشت مرحوم دهخدا). سیاق . شبر. صداق . صدقة. (منتهی الارب ). عقد. (دهار). مَهر : مر او را ز بهر نریمان بخواست همه دست پیمان او کرد راست . اسدی . آمد عروس ملک بدست ظفر برون دادیش دست پیمان کردیش شوهری . خالدبن ولید. چون عروس بلاغت را خطبه کردی [ شهید بلخی ] بی دست پیمان، دست به پیمان او دادی . (لباب الالباب ). نکاح کنیزک بی رضای مالک روا نبود زود دست پیمان حاصل کن و دمادم من بیا. (معارف بهاء ولد ج ١ ص ١٥٦). برخیز بازرو تا وقت شدن دست پیمان حاصل می کن . (معارف بهاء ولد ج ١ ص ١٣٢). به عشق راغب نمی شوی و دست پیمان حاصل نمی کنی . (معارف بهاء ولد ج ١ ص ١٩٨). عقد طلبی بستند او را و ازپی دست پیمان آن گردان کردند. (معارف بهاء ولد ج ١ ص ٢٣٠). اگر صدقی داری به حال حوریان چگونه شب خفتن روا داری و دست پیمان حاصل نکنی بی رغبتی . (معارف بهاء ولدج ١ ص ٢٥٤). چون به جد تزویج دختر گشت فاش دست پیمان و نشانی و قماش . مولوی . دخترم را صدوپنجاه هزار دینار دست پیمان است هرکه این را بدهد دخترم تواند برد. (بختیارنامه چ وحید). که داماد طرب در بزم سامان بجز خامی ندارد دست پیمان . ناظم هروی (از آنندراج ). اساقة؛ دست پیمان راندن به سوی عروس . اصداق ؛ دست پیمان نامیدن . (از منتهی الارب ). تفویض ؛ زن دادن بی دست پیمان . (صراح ). شَبر؛ حق نکاح و دست پیمان و نکاح . (منتهی الارب ). ◄ بیعت . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ان الذین یبایعونک، آنها که با تو دست پیمان می کردند با خدا دست پیمان می کردند. (فیه مافیه ). ◄ و بافک اضافه نیز به معنی بیعت است : سخن گفتند ازین پیمان فراوان بهم دادند هر دو دست پیمان . (ویس و رامین ).