درویش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درویش . [ دَرْ ] (اِخ ) لقب توکل بن اسماعیل توکلی، مشهور به ابن بزاز. از نویسندگان دوره ٔ صفویه و ازمریدان شیخ صفی الدین اردبیلی بود و در حدود سال ٧٦٠هَ . ق . شهرتی بسیار داشت . کتابی بنام صفوةالصفا دارد که در مناقب صفی الدین است و حاوی مطالب بسیار راجع به تاریخ و احوال و اخلاق مردم در نیمه ٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است و غالب اطلاعاتی که بعدها مورخین دیگر راجع به ابتدای کار صفویه در کتب خودآورده اند اقتباس از همین صفوةالصفای ابن بزاز است . (از دائرةالمعارف فارسی ). و رجوع به ابن بزاز در ردیف خود و تاریخ ادبیات ادوارد براون ج ٣ ص ٣٩٨ شود.
درویش . [ دَرْ ] (اِخ ) احمد قابض . از وزرا و رجال دولت تیموریان در هرات . وی ابتدا جزو اراذل عمال بود و به صاحب جمعی و قابضی قیام می نمود سپس ترقی کرد و امیر تومان دارالسلطنه ٔ هرات شد. در سال ٩١١ هَ . ق . بوسیله ٔ خواجه صاین الدین علی دستگیر گشت و بندی گران بر پایش بستند ولی بر اثر سعایت بدخواهان بدستور سلطان بند را به پای صاین الدین بستند و منصب او را به درویش احمد سپردندو او در این منصب بدخویی و ستمکاری را به نهایت رسانید و سرانجام در ذی حجه ٔ سال ٩١٢ هَ . ق . بقتل رسید.رجوع به دستور الوزراء خواندمیر ص ٤٥٣ تا ٤٦٥ شود.
درویش . [ دَرْ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد طالوی، مکنی به ابوالمعالی . ادیب قرن دهم هجری است . رجوع به طالوی در ردیف خود شود.