درویشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درویشی . [دَرْ ] (حامص ) درویش بودن . صفت درویش . فقر. فاقه . حاجت . بی چیزی . فیلوزوفی . (یادداشت مرحوم دهخدا). ناداشت . نیاز. دست تنگی . مفلسی و تنگدستی . (ناظم الاطباء). ابوالحرمان . ابومتربة. (یادداشت مرحوم دهخدا). افتقار. املاق . (منتهی الارب ). بؤس . (ملخص اللغات حسن خطیب ). قرح . حوب . حوبة. حوج . (منتهی الارب ). خاصة. (دهار). خصاص . خصاصاء. خصاصت . خصاصة. (منتهی الارب ). خلت . خَلَّة. (دهار). روبه . دقعة. دوقعة. (منتهی الارب ). ضارورة. ضراء. (دهار). ضیق . ضیقة. عالة. عدم . عسارة. (از منتهی الارب ). عسرت . عسرة. عسری . (دهار). عیلت . عیلة. عیول . (منتهی الارب ). فاقة. فقر. متربة. (دهار) (منتهی الارب ). مسکنت . وَیس . (منتهی الارب ) : گر درم داری گزند آرد بدین بفکن او را گرم و درویشی گزین . رودکی . بدین شهر درویشی و رنج هست ازین بگذری باد ماند بدست . فردوسی . درویشی و نیاز نیارد نهاد پای اندر جوار آنکه بود در جوار او. فرخی . جود او کرد و عطا دادن پیوسته ٔ او دست درویشی از دامن زایر کوتاه . فرخی . جدا ماند بیچاره از تاج و تخت به درویشی افتاد و شد شوربخت . عنصری . حکم چو بر عاقبت اندیشی است محتشمی بنده ٔ درویشی است . نظامی . مایه ٔ درویشی و شاهی درو مخزن اسرار الهی درو. نظامی . درویشی پیری جوانان است و بیماری تندرستان . (مرزبان نامه ). ننگ درویشان ز درویشی ما روز و شب از روزی اندیشی ما. مولوی . گه به درویشی کنم تهدیدشان گه به زلف و خال بندم دیدشان . مولوی . روز بیچارگی و درویشی درد دل پیش دوستان آرند. سعدی . درد عشق از تندرستی خوشتر است ملک درویشی ز هستی خوشتر است . سعدی . اَمَران ؛ درویشی و سخت پیری . (منتهی الارب ). بائس ؛ مردی که به وی درویشی رسیده باشد، و درویشی کشنده . (دهار). تصعلک ؛ درویشی نمودن . مُسکِن ؛ صاحب درویشی . (منتهی الارب ). ♦ امثال : درویشی به قناعت به از توانگری به بضاعت . (فرهنگ عوام ). درویشی و دلخوشی . (از امثال و حکم ). این مثل به دو صورت استعمال می شود: یکی بصورت استفهام و منظور اینست که درویشی و فقر با دل خوش و روح شاد سازگار نیست، دیگر بصورت جمله ٔ خبری که مفهوم آن نقیض صورت اول است و مقصود این است که درویشی و دلخوشی توأم با یکدیگر است . (فرهنگ عوام ). درویشی و قناعت، در گوشه ٔ فراغت . (فرهنگ عوام ). ◄ وارستگی از دنیاویها. (یادداشت مرحوم دهخدا). زهد و زاهدی . (ناظم الاطباء) : چون عاقبت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پرآتش به هم دیده پرآب اولی . حافظ.
درویشی . [ دَرْ ] (اِخ ) قریه ای است دو فرسنگ و نیمی بیشتر میانه ٔ جنوب و مشرق شنبه . (فارسنامه ٔ ناصری ). دهی است از دهستان شنبه بخش خورموج شهرستان بوشهر. واقع در ٦٠هزارگزی جنوب خاوری خورموج و خاور رودمند، با ٢٤٠ تن سکنه . آب آن از چاه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).