درون شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درون شدن . [ دَ ش ُدَ ] (مص مرکب ) داخل گردیدن . وارد شدن : نشاید درون نابسغده شدن نباید که نتوانش بازآمدن . ابوشکور. به دروازه ٔ شهر درون شده، به خانه بازشدند. (تاریخ بیهقی ). دیو و فرشته به خاک و آب درون شد دیو مغیلان شد وفریشته زیتون . ناصرخسرو. سپس دین درون شو ای خرگوش که به پرواز بر شده ست عقاب . ناصرخسرو. فرود آمد رقیبان را نشان داد درون شد باغ را سرو روان داد. نظامی .