دروب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دروب . [ دَ ] (ع ص ) ستور رام، مذکر و مؤنث در وی یکسان است، گویند: جمل دروب و ناقة دروب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یا شتر ماده ای که هر گاه لب او را بگیرند و چشم وی را سپوخند در پی شخص رود. (از منتهی الارب ). دَرَبوت . تَرَبوت .
دروب . [ دُ ] (ع اِ) ج ِ دَرب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). اصل این کلمه عربی نیست و عرب آنرا به معنی «ابواب » بکار می برد. (از المعرب جوالیقی ). رجوع به درب شود : اهالی شهر در دروب و محلات ممتنع شدند. (جهانگشای جوینی ). یکی چند بر این سیاق اعباء مشاق را دست تحمل می دادم و در باب اوضاع و اساس دروب و زفاق طریق اسواق ... به ناکام گام می نهادم . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ).