دروای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دروای . [ دَر ] (ص مرکب ) دروا. دروار. درواژ. افراشته و منصوب . (ناظم الاطباء). اندروای . ◄ نگون . آویخته . (آنندراج ) (اوبهی ). ♦ دروای بازی ؛ این کلمه بدین صورت در بازیهای «ریدک خوش آرزو» آمده است و ظاهراً مراد معلق زدن بر زمین است چنانکه پهلوانان، یا در هواست چنانکه شناگران کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ در هوا از حیرت و سرگشتگی . (از صحاح الفرس ). رو ببالا. رو به هوا. معلق بسوی بالا : خورده آسیب شیر او نخجیر مانده خرطوم پیل او دروای . ابوالفرج رونی . پیش جاهش سر فلک در پیش پیش حلمش دل زمین دروای . انوری . ◄ مضطرب و نگران . بیم زده . ترسان : که دارد در این تیره زندان دلی کز اندیشه ٔ مرگ دروای نیست . شرف شفروه . سر مهر از حسد روی مُنیرش در پیش دل بحر از کف چون ابر مطیرش دروای . شرف شفروه . پای کوه از شکوه اودر گل دل بحر از نوال او دروای . شرف شفروه . لب گل گشته به شادی ّ وصالت خندان دل بلبل شده از بیم فراقت دروای . انوری . در هوای تو آسمان مانده چون دل بحردیدگان دروای . سیف اسفرنگی .
دروای . [ دَرْ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) دروا. درواژ. مایحتاج . ضروری . ناگُزِران . لازم . واجب . بایا : چو رامین دایه را دید اندر آن جای چو جان اندرخور و چون دیده دروای . (ویس و رامین ). ز دروای ما هرچه بایست نیز همی داد خرم ز هر گونه چیز. اسدی . همه اجزای جهان از من خبری دارند از تغییر و تبدیل و دروای هر جزوی از خنکا و گرما [ می رسانم به وی ] . (معارف بهاء ولد ج ٢ ص ٨٥).