درواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درواه . [ دَرْ ] (ص مرکب ) دروای . دروا. درواژ. ضروری . (برهان ) (آنندراج ). لازم . واجب . مهم . (ناظم الاطباء). ♦ درواه تر ؛ لازمتر. الزم . (ناظم الاطباء). ◄ سزاوار. شایسته . (ناظم الاطباء). و رجوع به دروا و دروار و دروای شود.
درواه . [ دَرْ ] (ص مرکب ) دروا. دروای . سرنگون . (برهان )(آنندراج ). معلق . اندروا. ◄ حیران . (برهان ) (آنندراج ). سرگردان . متحیر. سرگشته : ز بیم آتش تیغش که برشود به فلک ستارگان همه در برج خویش درواهند. امیر معزی (از جهانگیری ).