دروا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (ص مر.) نک اندروا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (ص مر.) نک اندروا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دروا. [ دُرْ ] (ص ) دروای . درست و تحقیق . (برهان ) (اوبهی ). درست و راست و محقق . (ناظم الاطباء). راست . درست . (یادداشت مرحوم دهخدا). درواخ . دژواخ : یعقوب این فراست درواش دید گفتا بر پاکی مسیح چو تو محضری ندارم . خاقانی . ◄ برپا. سرپا. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اِخ ) نام سلاطین و بزرگان هندوستان . (برهان ) (از جهانگیری ).
دروا. [ دَرْ ] (ص مرکب ) دروای . سرگشته و سرگردان و حیران . (برهان ) (از جهانگیری ). سراسیمه . متحیر. (ناظم الاطباء). درهوای باشد از حیرت و سرگشتگی . (از صحاح الفرس ). معلق . در میان هوا. میان فضا. اندروا. اندروای . (یادداشت مرحوم دهخدا). مضطرب . شیفته : رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفته اند من چرا چون ذره سرگردان و دروا مانده ام . خاقانی . ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب که هم زمین بود آسوده و فلک دروا. خاقانی . زمین زیر به کو کثیف است و ساکن فلک بر زبر کو لطیفست و دروا. خاقانی . آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند بر در کعبه معلق زن و دروا بینند. خاقانی . ♦ دل دروا ؛ دل اندروا. دل آشفته و پریشان و سرگشته . مضطرب . نگران . پرقلق : پرده دارا تویکی درشو و احوال بدان تا چگونه ست بهش هست که دلها درواست . انوری . ای شمس دین و دولت و ای کارساز ملک از سوز سینه و دل دروا چگونه ای . مجیر بیلقانی . زآن نام فر بدین سر مسعود برنهد زآن نام اخ بدان دل دروا برافکند. خاقانی . دارم نیاز جنت بزم تو لاجرم غم دوزخی بر این دل دروا برافکند. خاقانی . چون شب مرا ز صادق و کاذب گریز نیست تا آفتابی از دل دروا برآورم . خاقانی . کوس را دل نی و دردی نه، چرا نالد زار ناله ٔ زار ز درد دل دروا شنوند. خاقانی . این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من . خاقانی . ◄ (اِ مرکب ) سرگشتگی . حیرت : چو نتوان ساخت بی رویت بباید ساخت با خویت که ما را بر سر کویت سر دروا نمی باشد. سعدی . ◄ (ص مرکب ) سرنگون و آویخته و نگون و باژگونه . (برهان ) (از جهانگیری ) (از غیاث ). معلق . آونگان . نگونسار. درهوا. پادرهوا. بالا. بلند : چه اخگر ماند از آن آتش که وقتی خلیل اللَّه در آن افتاد دروا. خاقانی . زآن زلف هاروتی نشان لرزان ترم از زهره دان ای زهره را هاروت سان زلف تو دروا داشته . خاقانی . تنی چو شمع گدازان و زرد و پژمرده دلی چو قندیل آتش گرفته و دروا. کمال اسماعیل . گر سران را بی سری درواستی سرنگونان را سری درواستی . مولوی (از آنندراج ). ای زمین آستانت عالم بالا شده در هوایت آسمان چون ذره ای دروا شده . سلمان . این بارکش دل من کز آهن است گوئی تا چند از عنایت دروا چو ناره باشد. ؟ (از یادداشت مرحوم دهخدا). اخالة، اخیال ؛ سردروا نگریستن ابر را بارنده گمان بردن . استیفاز؛ بر سر پای و دروا نشستن . اکمهداد؛ سر دروا داشتن . رماح العرب ؛ دم کژدم که دروا باشد. متولّه، مستوفد؛ بر سر پای و دروا نشیننده . نابیة؛ کمان که از زه دور و دروا باشد. (از منتهی الارب ). ♦ چرخ دروا ؛ چرخ معلق . (یادداشت مرحوم دهخدا) : با وجود چون تو شاهی طبع ارباب هنر جوردور چرخ دروا برنتابد بیش از این . سلمان ساوجی . ♦ دروااندام ؛ بلند اندام ؛ قَلَهْنَف ؛ بلند و دروا اندام . (منتهی الارب ). ♦ دروا داشتن ؛ بالا داشتن . سرنگون و معلق داشتن : تکبّی ؛ دروا داشتن جامه را بر بوی سوز (مجمرة) و بخور کردن . (از منتهی الارب ). و رجوع به دروا شود. ♦ سر دروادارنده ؛ آنکه سر را راست نگاه دارد: سامد؛ سر دروادارنده . (منتهی الارب ). ♦ سر دروا داشتن ؛ سر را راست نگاه داشتن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِخ ) نام فرشته ای است . (برهان ). ◄ کنایه از هاروت و ماروت . (برهان ).
دروا. [ دَرْ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) دروای . چیزی ضروری و حاجت و مایحتاج . (برهان ) (از جهانگیری ). حاجت . (غیاث ). محتاج الیه . نیازی . دربا. دروایست . دربایست . بایسته . وایا. وایه . بایا.
مترادف و متضاد واژهدان
تنگ، تنگه، دره دربایست، دروایست، ضروری