درو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درو کردن . [ دِ رَ / رُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) درویدن . درودن . خسودن . خسوردن . دُریدن . حَوقله . قطع کردن گندم و جو و امثال آن بوسیله ٔ داس یا ابزاری دیگر : کهن باغ را وقت نو کردن است نوان را حساب درو کردن است . نظامی . شراب از خوی به رویش تخم افشاند توان خورشید از رویش درو کرد. ظهوری (از آنندراج، ذیل درود). ♦ امثال : کسی جو نکاشت که گندم درو کرد . (امثال و حکم ). که کاشت و که درو کرد . (امثال و حکم ). ◄ بسیار کُشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به درو شود.