درهم شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درهم شدن . [ دَ هََ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مخلوط شدن . آمیخته گشتن . شوریده و مختلط گشتن .(ناظم الاطباء). آمیخته شدن . یکی در دیگری جای گرفتن .بهم برآمدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). اختلاط. اشتباک .قرصعة. التجاج ؛ درهم شدن امواج . التخاخ ؛ درهم و آمیخته شدن کار. تکنیش ؛ درهم و آمیخته شدن قوم از هر جنسی . قصور؛ درهم شدن تاریکی . قَف ّ؛ درهم شدن چندانکه مانند قفه گردد. هزلجة؛ درهم شدن آواز. اشباک ؛ درهم شدن امور. تشبک ؛ درهم شدن کارها. (از منتهی الارب ). ♦ درهم شدن رشته و کار و جزآن ؛ مشتبه و پیچیده و مشکل شدن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : درهم شده ست کارم و درگیتی کار که دیده ای که فراهم شد. خاقانی . ◄ پیچیدن . بهم پیوستن . ملفوف شدن : درختان بر صحرا درهم شده اندازه و حد پیدا نبود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٥٧). زلفش بسان زنگیان درهم شده بر هرکران بر عارضش بازی کنان افتان و خیزان دیده ام . خاقانی . نخلستانیست خوب و خوشرنگ درهم شده همچو بیشه ٔ تنگ . نظامی . ملک چو مویت همه در هم شود گرسرموئی ز سرت کم شود. نظامی . شبی درهم شده چون حلقه ٔ زر بنقره نقره زد بر حلقه ٔ در. نظامی . تشبص ؛ درهم شدن درختان . (از منتهی الارب ). ◄ ترنجیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : گاه درهم شود چو تافته خام گاه گیرد گره چو بافته دام . عنصری . ◄ آشفته شدن . خشمگین گشتن . خشمناک شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : گر خردمندی از اوباش جفائی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود. سعدی . ◄ متفکر شدن . مغموم شدن . کمی به خشم یا اندوه فرورفتن . اخم کردن . منقبض شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا).