درهم افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درهم افتادن . [ دَ هََ اُ دَ ] (مص مرکب ) در هرج و مرج افتادن و پریشان شدن . (از ناظم الاطباء). ◄ با هم درگیر شدن . در نبرد شدن : طوسیان را از پیش و پس گرفتند و نظام بگسست و درهم افتادند و متحیرگشتند و هزیمت شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٦). از یمن تا عدن ز روی شمار درهم افتاد صدهزارسوار. نظامی . هریکی را تیغو طوماری بدست درهم افتادند چون پیلان مست . مولوی . ◄ با هم مخلوط شدن . ممزوج گشتن . به مجاز متحد شدن : نخواهم آب و آتش درهم افتد کزیشان فتنه ها در عالم افتد. نظامی . ◄ پریشان و نابسامان شدن : برون رفتم از تنگ ترکان که دیدم جهان درهم افتاده چون موی زنگی . سعدی . و رجوع به درهم فتادن شود.