درنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درنگی . [ دِ رَ ](ص نسبی ) آهسته کار. بطی ٔ. بطیئة. کاهل . تنبل . مماطله کار. (یادداشت مرحوم دهخدا). اهمال کار : برو تا به درگاه افراسیاب درنگی مباش و منه سر به خواب . فردوسی . وز ایدر شوم تازیان تا به گنگ درنگی نه والا بود مرد جنگ . فردوسی . درنگی نبودم براه اندکی سه منزل یکی کرد رخشم یکی . فردوسی . به رهام گفت ای درنگی مایست بجنبان عنان با سواری دویست . فردوسی . راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دورنگی تست . سنائی . ♦ اسپ درنگی خواستن ؛ کنایه از قصد اقامت کردن : درنگ آوری کار گردد تباه میاسای و اسپ درنگی مخواه . فردوسی . ◄ تردید آمیز. بدرازا کشنده . دیرانجام . (واژه نامک نوشین ) : سواران بیاراست افراسیاب گرفتش ز جنگ درنگی شتاب . فردوسی . ◄ مقاوم . بااستقامت . پای برجا. ثابت قدم . (یادداشت مرحوم دهخدا). پایدار. باثبات . استوار. با ایستادگی و استقامت . مقابل گریزنده . مقابل فرار بر قرار ترجیح دهنده : بدو گفت رستم که جنگی منم به کشتی گرفتن درنگی منم . فردوسی . گو پیلتن گفت جنگی منم به آوردگه بر درنگی منم . فردوسی . کز این لشکر امروز جنگی منم به گاه گریزش درنگی منم . فردوسی . به گیتی چو کاموس جنگی نبود چنان رزمخواه و درنگی نبود. فردوسی . همه کشته شد هیچ جنگی نماند به پیش صف اندر درنگی نماند. فردوسی . همه کشته شد هر که جنگی بدند به آوردگه بر درنگی بدند. فردوسی . به ایران سپهدار جنگی منم همان شه نژاد و درنگی منم . فردوسی . که از ما هر آن کس که جنگی تر است به هنگام سختی درنگی تر است . فردوسی . ببینم ز لشکر که جنگی که اند گه نام جستن درنگی که اند. فردوسی . ♦ شیر درنگی ؛ دلاور بااستقامت و پرتوان : بدو گفت ارژنگ جنگی منم سرافراز شیر درنگی منم . فردوسی . ♦ مرد درنگی ؛ شخص مدبر و دقیق و با تأمل .ثابت و غیر مردد : گزارنده ٔ خواب و جنگی تویی گه چاره مرد درنگی تویی . فردوسی . ♦ نرّه شیر درنگی ؛ دلاور پراستقامت و پابرجا. شیر درنگی : به آواز گفتا که جنگی منم همان نرّه شیر درنگی منم . فردوسی . ◄ صبور. متأمل . آهسته . (یادداشت مرحوم دهخدا) : به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی شکیبا باش در مهر و درنگی . (ویس و رامین ). ◄ مسلط. چیره . ثابت . که از جا نرود. که تردید و دو دلی و گریز در او راه ندارد : بجز کشتن و بستنت چاره نیست درنگی تر از مرگ پتیاره نیست . فردوسی . ز مردان مرا و ترا چاره نیست درنگی تر از مرگ پتیاره نیست . فردوسی . همی رفت باید کزین چاره نیست درنگی تر از مرگ پتیاره نیست . فردوسی . ◄ (حامص ) درنگ داشتن . توقف . (آنندراج ): خَمَج ؛ بوی گرفتن آب از درنگی . (از منتهی الارب ). ◄ تأخیر و دیری . (آنندراج ). دیر و دیری . (ناظم الاطباء). أخذة. بطوء. بَطْیة. تأخیر. تلبث . تلوم . توأد. تؤدة. طوال . طِوَل . طیل . طیلة. لأی . لبثة. لومة. (منتهی الارب ). مکث . (دهار). نظرة. وئید. (منتهی الارب ). ◄ آهستگی . کندی : تحذب ؛ راه رفتن نه بزودی و نه به درنگی . (از منتهی الارب ). تبطئة؛ بر درنگی داشتن . (دهار). تسروک، سروکة؛ درنگی و سستی در رفتاراز لاغری یا ماندگی . تعلثم ؛ درنگی در سخن . (از منتهی الارب ). ♦ درنگی رفتن ؛ آهسته رفتن . به درنگ رفتن : مرا یکسر از کارش آگاه کن درنگی مرو راه کوتاه کن . فردوسی . ◄ کاهلی و سستی و تأخیر. (ناظم الاطباء).